
لابراکا

با سرزمین بارانی فراموششده از آبادی به آبادی،
دست در دستِ سرد ،
امیدوارم نیاز نباشد این حس را با کسی قسمت کنم،
اما حالا اگر او را بیابم،
بر چمنهای خیس، یا جایی
در این سرزمین شخم زده چه باید بکنم ،چه باید .
خوب میدانم که همه باید بمیرند،
با این حال لبهای سردش را دوباره خواهم بوسید
پوشاندنِ جسماش، نوازشِ موهایش
و دوباره ترسیدن از
بیدار شدنش.
از : رودخر کوپلاند ، ترجمه ی شهلا اسماعیل زاده
دیدگاه